تبلیغات






بخشش

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره-ای از همکار سابقش می-گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می-گوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می-خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم!





روزها چه زود میگذرد

                    






رنج

رنج قفس به جای خود اما عقاب را      پرواز زاغ بی سر و پا پیر میکند

زیبا ترین قسم

نه تو می مانی و نه اندوه        و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،           و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،  آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...  لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

چکاوک

شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی
کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟


 






پر پرنده را نکن

برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی

یا گلویش را با آن بشکافی. پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند

که خودش را به اعماق دره ها پرت کند.

بزرگ دردیست نا آگاهی

درد من حصار برکه نیست . زیستن با ماهیانی است که تصوری از  دریا در ذهنشان

جایی ندارد.






همه مسوولیم

موشی در خانه تله موشی دید. به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد. همه گفتند تله موش

مشکل توست به ما ربطی ندارد. از حسب اتفاق، ماری در تله‌ی موش افتاد! خشمگین به

هر سو خزید و زن خانه را گزید. طبیب آوردند و زن را بستری کردند. آن گاه، از مرغ

برایش سوپ درست کردند. گوسفند را برای عیادت کنندگان کشتند و گاو را برای مجلس

ترحیم سر بریدند. موش همه ی این ها را از درز لانه می نگریست وبه فاجعه ای که به دیگران ربط نداشت می گریست!




آنچه میان من و توست

شعر / عاشقانه | 1 دیدگاه | 24/09/1391 ساعت 09:20

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
 تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
 روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
 حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید
 همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
 گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
 ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
 گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
 نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
 هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
 سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
 وه ازین آتش روشن که به جان من و توست





شباهت آدم ها و کتاب

دانستنیها / عمومی | 0 دیدگاه | 31/06/1391 ساعت 19:10

آدمها شباهتهایی با کتاب دارندبعضی آدم ها جلد زرکوب دارند. بعضی جلد سخت و ضخیم و بعضی جلد نازک، بعضی جلد سیمی و فنری هستند. بعضی اصلاً جلد ندارند. بعضی از آدم ها .............

شباهت شما با کتاب چیه؟





50نکته از عادات افراد موفق

دانستنیها / عمومی | 0 دیدگاه | 31/06/1391 ساعت 18:53

افراد موفق زیاد تلاش نمی کنند بجا تلاش می کننداین متن به بیان عادات زندگی و رفتارها و طرز فکر افراد موفق در مواجه با مسائل زندگی می پردازد. در واقع نگاه ظریفی دارد به نحوه برخورد و دیدگاه متفاوت افراد موفق به مشکلات و یا فرصت ها و در نهایت تصمیم گیری های درست و از قبل پیش بینی شده ، که منجر به دستیابی نتابج برتر و موفقیت این گونه افراد در زندگی شان می گردد
۱. آنها بدنبال فرصت ها هستند و فرصت ها را می یابند در حالی که سایرین از کنار انها بی تفاوت می گذرند.

.........





خواب

دانستنیها / عمومی | 3 دیدگاه | 28/06/1391 ساعت 22:03

20 موضوع جالب درباره ی خوابیدن

 

علم مطالعه بر روی خواب علم جدیدی است و اکثر اطلاعات علمی که در این زمینه به دست آمده در طی 25 سال گذشته بوده است.





وفا نکردی و کردم...

شعر / عاشقانه | 0 دیدگاه | 19/06/1391 ساعت 21:44

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت                        ........................





فریب احترام عوام را نخورید

داستانهای زیبا / عبرت آموز | 1 دیدگاه | 13/06/1391 ساعت 22:02

می گویند: روزی مولانا، شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوار هستی؟!
شمس پاسخ.............................





جملات زیبا و عبرت انگیز

مطالب جالب از دنیای پیچیده / تاریخی | 0 دیدگاه | 13/06/1391 ساعت 14:00

باد می وزد …

میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است . . .
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
زیباترین حکمت دوستی ، به یاد............




عجب صبری خدادارد

شعر / عارفانه | 0 دیدگاه | 29/05/1391 ساعت 20:37

خداوند روح آقای معینی کرمانشاهی را شاد کند اگر فقط همین شعر می موند ازش کافی بود شاعری بنام خوانده شود در اسایت دومین بار است این شعر را میاورم  دوستی میگفت تکرار از زواید کار است گفتم می ارزد این شعر دوباره آورده شود هر چند نظر افرادی اندک راجلب کند

عجب صبری خدادارد !

اگر من جای او بودم





عبرتها

مطالب جالب از دنیای پیچیده / تاریخی | 1 دیدگاه | 21/05/1391 ساعت 21:57

5 مورد از مطالب آموزنده خود شناسی و برقراری روابط درست

1)د‌ست از مقایسه خود‌ با د‌یگران برد‌ارید‌. هیچ کس و مطلقاً هیچ کس نیست که بتواند‌ د‌ر شما





وصیت انیشتین

داستانهای زیبا / تاریخی | 1 دیدگاه | 06/05/1391 ساعت 15:20

وقتی چشم از دنیا بشویی میشوی بلبل باغ زندگی که هر نفست مردگانی را زنده میکند  وصیت انیشتین را بخوانید





نامه ی شهریار به انیشتین و نامه ی انیشتن به آیت الله بروجردی

داستانهای زیبا / تاریخی | 3 دیدگاه | 05/05/1391 ساعت 15:58

انیشتن یک سلام ناشناس البته می بخشی

دوان در سایه روشنهای یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می آید شکنج طره ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم

...............





فقر ،فقراست و یک حقیقت

داستانهای زیبا / عبرت آموز | 0 دیدگاه | 29/04/1391 ساعت 16:38

دنیای ما دنیای پیچیدگیهاست آنقدر پیچیده که گاه از اطراف نزدیک خود بیخبریم و بیگانه ،چون شام سیر خورده ایم باورمان نیست که شاید همسایه گرسنه در بستر خواب میرودآنقدر لباس توکمدمان داریم که یادمان نیفتد تو این شهر درندشت یکی داره از سرما میلرزه والبته اعضای یکدیگریم و..............اصلا داستان را بخوانید .





آبرو میخری؟یا آبرو میبری؟

داستانهای زیبا / عبرت آموز | 0 دیدگاه | 29/04/1391 ساعت 16:34

خدا رحمت کند حضرت آیت الله العظمی  لنکرانی را :( من پنجاه سال است دارم اسلام می خوانم، بگذار خلاصه اش را برایت بگویم،
واجباتت را انجام بده، به جای مستحبات، تا می توانی به کار مردم برس، کار مردم را راه بینداز. اگر قیامت کسی از تو سوال کرد بگو فاضل گفته بود ...
)

به عبارت دیگر:

طریقت بجز خدمت خلق نیست                    به تسبیح و سجاده و دلق نیست

تو بر تخت سلطانی خویش باش                  به اخلاق پاکیزه درویش باش

داستان را بخوانید و هزاران واقعیت های دیگر را در ذهنتان مرور کنید..............





یعقوب لیث

داستانهای زیبا / عبرت آموز | 0 دیدگاه | 28/04/1391 ساعت 21:31

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند.

در حین صحبت هایشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدم هایى.................





معنای عشق

داستانهای زیبا / مشاوره ای | 0 دیدگاه | 28/04/1391 ساعت 21:22

روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند.

شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله‌های آتش نگاه می‌کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید: ”چرا بیکار نشسته‌ای و..............





برای مادر

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 17/04/1391 ساعت 18:23

 

چند می دهند؟
 دامنی را که بوی تو را بدهد
تا سرم را بگذارم و یک دل سیر زار بزنم 
مادر

و عطری که بوی تن تو را داشته باشد
تا پر کنم ریه هایم را
چند می دهند
شانه ای که موهای تو یکی سفید یکی سیاه





بعثت پیامبر بزرگوار اسلام مبارکباد

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 28/03/1391 ساعت 22:46

همیشه به دانش آموزام میگم مناسبتها را به سادگی از دست ندهید هریک از آنها باید بهانه ای باشد برای ما که در مورد خصال بزرگان دینمان تعمق کنیم و از ژرفای زندگی پربرکت آن بزرگواران برای عمر خویش توشه ای برداریم عید بعثت مسلما یکی از آن مناسبت های مهم است که کمی در اندیشه ها و رفتار پیامبر مهربانی تعمق کنیم و آنرا محک اعمال خود قرار دهیم و بفهمیم چقدر محمدی(ص) هستیم و از دین او چه فهمیده ایم خیلی ها فکر میکردند مسلمانند ولی نبودند که سهل است دانسته یا ندانسته بر علیه اسلام بودند شیوخ نهروان مقید به آداب دین بودند یا یزید ؟در این فرصت چند خصلت از مکارم بی شمار خوبی های حضرت پیامبر را در ادامه ی مطلب می آورم....





عشق پدری

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 27/03/1391 ساعت 13:55

 

اگر   پدر  زنده  است  خداوند  سایه  اش  را  حفظ کند و اگر به  رحمت  ایزدی  رفته   خدایش  بیامرزد
داستانی که  در ادامه ی مطلب می آید یک حقیقت از اینست که:
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به نام عشق                            ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما

 





شهادت امام کاظم علیه السلام تسلیت باد

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 27/03/1391 ساعت 06:50

او همچون الماس در زندان تاريك بود، و هارون بر سرير سلطنت چون مُهره‌اي تيره و بي بها. زندگي قهرمانانه امام كاظم(عليه‌السلام)

در زندان، حقيقت توحيد و ارتباط خالص با خداي بزرگ را نشان داد، و با صبر و مقاومتش بر ستمگران تاريخ آموخت كه با بند و زنجير،

نمي‌توان چراغ آزادي و فضيلت را خاموش كرد.





جزایر برمودا

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 26/03/1391 ساعت 21:54

یکی دیگر از اسرار جهان خلقت:





مغرور نشو برگها زمانی میریزند که فکر می کنند طلا شده اند

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 26/03/1391 ساعت 21:11

گاه چنان مغرور میشویم که بدون تعمق و تامل در مقابل هر پرسش خود را عالم و صاحب رای بلا منازع میدانیم و به خود اجازه میدهیم در مورد هر چیزی نظر بدون برگشت بدهیم ولی باید بخاطر داشته باشیم زندگی فرصت خداست بر ما که با تامل نگاه کنیم با تامل حرف بزنیم وکلا باتامل زندگی کنیم اتفاقی که برایتان می نویسم واقعا اتفاق افتاده و خواندنش برای من جالب و اث گذار بود:





ذکاوت بو علی سینا

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 26/03/1391 ساعت 20:51

دختری که اجازه نمی داد هیچ حکیم برای معالجه دست بهش بزنند.......





نیرنگ عرب بادیه نشین برای گرفتن اسب

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 26/03/1391 ساعت 20:45

اگر با نیرنگ به آرزویی رسیدید هرگز آنرا برای دیگران بازگو نکنید زیرا مردمان را از کارهای انسانی باز خواهید داشت داستان در حد خود گویاست:





نامه ی ابراهام لینکلن به معلم فرزندش

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 26/03/1391 ساعت 09:03

این نامه را بارها خواندم جمله جمله اش قابل تعمق است و البته حقیقت هایی که همیشه ی تاریخ با انسان همراه بود:





نامه ی چارلی چاپلین به دخترش

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 26/03/1391 ساعت 08:56

داستان انسانیت در محدوده ی هیچ مرزی نمی گنجد تااین موجود دو پای متفکر زندگی میکند

انسانیت هم همچون خورشید نور افشانی خواهد کرد در مقابل یک قارون میلیون ها حاتم طایی

قد بر افراشته اند و درمقابل  قابیلها و نرونها وهیتلر ها و قذافیها و ................ میلیاردها

انسان  پاک نهاد و عدالت محور و مردم دوست قد علم کرده اند هنوز صدای پای علی در کوچه های

خلوت کوفه که نصف شب برای گرسنگان  یواشکی غذا می برد در حافظه ی تاریخ طبل می زند

به یاد داشته باشیم که زندگی ما با خنده ی همنوعانمان لذت می یابداین نامه را بخوانید

گوشه ای دیگر از انسانیت را شرح می دهد:





یک با یک برابر نیست

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 18/03/1391 ساعت 13:17

 

آیا واقعا یک برابر یک است؟





انشای یک دانش آموز در مورد خارجی ها

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 30/02/1391 ساعت 21:15

مادرم میگه این خارجی ها که الکی خارجی نشده اند .....خیلی کارشان درست بوده که خارج راهشان داده اند ............





شعری دیگر از فروغ فرخ زاد

بدون موضوع / بدون موضوع | 1 دیدگاه | 22/02/1391 ساعت 07:37

آن کلاغی که پرید 

از فراز سر ِ ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی؛ پهنای افق را پیمود

........





من خواب دیده ام که کسی می آید

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 22/02/1391 ساعت 07:26

من خواب دیده ام که کسی می آید من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم هی می پرد و کفشهایم هی جفت میشوند





آرزوهای تمام نشدنی

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 16/02/1391 ساعت 21:25

گاه  آنقدر  در  آرزوهای  دور  و دراز  غرق میشویم  یادمان می رود که باید دید ،

باید زیست ، باید نفس کشید ، باید عشق  ورزید ،باید  مهر ورزید 

البته ا ین مهر ورزی با  آن مهر  ورزی  که  آلوده ی  دروغهای  گوبلز   گونه ی  برخی هاست

  زمین  تا  آسمان  فر ق  دارد  داستان را د ر ادامه مطلب بخوانید





صبر خدا

بدون موضوع / بدون موضوع | 1 دیدگاه | 16/02/1391 ساعت 21:10

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

.........





هفته ی معلم

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 15/02/1391 ساعت 21:34

روز معلم گرامی باد روز آنکه زندگی ،زندگی از او دارد و...





فاطمه امانت پیامبر

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 05/02/1391 ساعت 22:22

08:40:122012-04-25

باید گریست بر غم جا نکاهی که با دل علی (ع) سنگینی میکند . بر غمی که حضرت  حجت قرنها

بر سینه نهان کرده است .و براشکی که صورت زیبای حضرت  ختمی مرتبت را خیس کرد .

باید گریست ( آن چشمی که نگرید کور است)

بر این غم جا نکاه ، نه بخاطر اینکه فاطمه دختر پیامبر است ، نه بخاطر یار و همسر علی بود نش

و نه برای مادری حسنینش  که اگر چنین باشد جفا ئیست بس عظیم ،که فاطمه فاطمه است و

عمر کو تاهش ،برکتی به پهنای تمام گیتی دارد و از اول روز خلقت تا واپسین لحظه ی حیات بر ا نسان

حرمت معلمی دارد .باید گریست نه بخاطر ا ینکه بر او ظلم شد باید گر یست بر جهل و ا بو جهل ها

و بنی جهل های ا ین امت ، بر عوام باید گریست که همیشه ی تاریخ  ائمه ی بزرگوار  ماومصلحان جامعه ی بشری

به تیغ نفهمی و ندانی این طبقه به شهادت رسیده ا ند  .باید گریست  بر آنان که سیمای رحما نی

د ین رحمت و دوستی را  به   بی ادبی و دروغ مسلکی  حاکمان دوران خود فروختند و

از دین محبت گستر رحمت للعالمین جز نفرت و خشونت و شمشیر چیزی بر جای نگذاشتند

و باید گریست بر آ نان که ایستاد ند و نظاره کرد ند ظلمی را که بر فاطمه رفت و دم بر نیاورد ند .

باید گریست بر بدبخت اندیشه ای که فاطمه و علی را در حصر کرد و ابوجهل ها را تخت نشین

با ید گر یست بر ا متی که قدر کو ثر را ندا نستند و ا ین نعمت بود  یعه نهاد ه شده ی حضرت رسول را

بسیار ارزان از دست دادند .چه مغبون جماعتی بودند که برای دو روز خوشگذرانی دورو بر اربابان

زر و زور زیور را گرفتند و به ظالمان جرات ظلم دادند ویادگار نبی بزرگوار اسلام را

به تیغ جهل و حرص خود به شهادت رساندند.         این مصیبت بزرگ بر شما تسلیت باد





راز خوشبختی

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 19/12/1390 ساعت 08:34

راستی خوشبختی چیست؟انسان خوشبخت کیه؟پول؟مقام؟فامیل؟کدومیک ازینا خوشبختی میاره؟ در ادامه ی مطلب داستان را بخوانید جالبه





کشف بزرگ ارشمیدس

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 19/12/1390 ساعت 08:32

همانطورکه می دانید یکی از کشفیات ارشمیدس در حمام بوده داستان آنرا با هم در ادامه ی مطلب میخوانیم





مرد رمال

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 18/12/1390 ساعت 21:38

داستانی شیرین است از نفع پرستی بنی بشر





با عشق زندگی کن

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 18/12/1390 ساعت 21:32

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

 

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

 

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

 

آن را که خبر شد خبری باز نیامد





گوبلز

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 18/12/1390 ساعت 21:09

دروغ بزرگ:مطمئنا وقتی دروغ بزرگ را می شنوید فورا یاد گوبلز می افتید راستی گوبلز کی بود دروغ بزرگش چی بود بارها این سوال برایم پیش اومد ولی یاد م می رفت دنبالش را بگیرم تا اینکه سیزده اسفند با برخورد به عدد سیزده یاد سیزدهی که بدر خواهم  کرد، افتادم و دروغ های سیزدهی . این بود یاد یکی از بزرگترین دروغگویان تاریخ افتادم و مطلب حاضر ما حصل همین درگیری خاطره هاست.امیدوارم شما هرگز دروغ نگوئید که بدون شک از پست ترین رذایل اخلاقی یک انسان مخلوق خداست





این جهان کوه است وفعل ما ندا

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 28/11/1390 ساعت 19:34

گاه در زندگی آنچنان مشغول روزمرگی هستیم که یادمان می رود هر آنچه را میکاریم فردا  باید بدرویم داستان را بخوانید





داشته ها را نداری نبینیم

بدون موضوع / بدون موضوع | 0 دیدگاه | 28/11/1390 ساعت 19:28

گاه داشته  های خود را نمی بینیم خود را فقیر مطلق می دانیم در حالیکه همه ی آن چه را که برای زندگی خود لازم داریم در اطرافمان هست حسرت  بدست آوردن آنها را در دور دست ها می جوئیم این داستان موضوع را بیشتر مشخص می کند





سایر صفحات :

زندگی




اولین دانش آموزا




خشمتان برای خداست یا خرما؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:« فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند» عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت:« ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!» عابد گفت:« نه، بریدن درخت اولویت دارد» مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند.
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت:«دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است»؛ عابد با خود گفت :« راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم» و برگشت.
بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت. باز در همان نقطه، ابلیس پیش آمد و گفت:«کجا؟» عابد گفت:«تا آن درخت برکنم»؛ گفت«دروغ است، به خدا هرگز نتوانی کند» در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: « دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟»
ابلیس گفت:« آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی»




اون روزها




عشق یعنی گذشتن از خود

داستان کوتاه ” شرط عشق ”

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.




ببین

و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود.
پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.




 



پیچک